زندگی عرصه یکتای هنرمندی ماست. هرکسی نغمه
خود خواند و از صحنه رود. صحنه پیوسته بجاست.
خرم آن نغمه که ماند به یاد.
چیزی که نمیشه، نمیشه.
ما هم رفتیم . . . . . . .
زندگی عرصه یکتای هنرمندی ماست. هرکسی نغمه
خود خواند و از صحنه رود. صحنه پیوسته بجاست.
خرم آن نغمه که ماند به یاد.
چیزی که نمیشه، نمیشه.
ما هم رفتیم . . . . . . .
دنیا را هم که داشته باشی باز هم دلت میخواد بعضی وقتا ...
فقط بعضی وقتا ...
برای یک لحظه هم که شده همه دنیای یه نفر باشی.
قَـבم
نَزטּ ایـטּ جـآ
!
ایـטּ شعـر هـآ ...
آنقـבر بـارانـے انـב ڪہ
مـے تَرسـمـ تمـآم ِ لـحظہ هـآیـتـ
خـیـسـ شـونـב
..
به افتادنم در خیابان خندید . . .
و من تمام حواسم به چشمان مردم بود که عاشق خنده اش نشوند . . .آنکه می رود فقط
می رود ولی آنکه می ماند درد می کشد ، غصه می خورد ، بغض می کند ، اشک می ریزد و
تمام اینها روحش را به آتش می کشد و در انتظار بازگشت کسی که هرگز باز نخواهد گشت
آرام آرام خاکستر می شود …
آری ، این است خاصیت عشق یک طرفه …
مداد را برداشتی . . .
طرح مرا نه آنگونه که هستم ..،
همانگونه که می خواستی کشیدی ..،
تمام بهانه رفتنت این است که عوض شده ام ..،
مداد را برمی دارم، طرح تورا همانگونه که هستی می کشم..،
می توانی بروی…
و صبح می شود شب ها بدون من !
اين نبض زندگی بی وقفه می زند ...
فرقی نــمی كند دنــيـا بـدون من !!
كابوس و وحشتم ، اما برای تو ...
زيباست همچنان رويا بدون من !!
عاشق شدم شبی ، با تو ، كنار تو
عاشق شدی تو نيز اما بدون من !!
مُــردم ز دوريت تـنـها بـدون تـو ...
سر زنده تر شدی هر جا بدون من !!
رويای مرئيت ، سـهـم دلـم نـشد ...
آسوده ای هنوز آيا بدون من ؟؟؟؟
ديدی كه زندگی ،هر لحظه جاری است
منـفـور با من و زيـبـا بـدون من ... !!!
من ساحلم كه شور رفت از تنش ولی ...
شور است همچنان دريا بدون من !!
از خود گذشته ام ، چون عاشق از غرور
تــو نـيـز رد شـدی تـنها بـدون من ... !!
ديروز اگر چه سخت ، امروز هم گذشت
طــوری نـمی شـود فـردا بدون من ... !!
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ...
تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبورت نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ، فرشته پری به شاعر داد و
شاعـر شعری بـه فرشته . شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان
گرفت. و فرشته شعـر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت
خدا گفت: دیگر تمام شد.دیگرزندگی برای هر دوتان
دشـوار می شود. زیرا شاعری که بـوی آسمـان را بشنود ، زمیـن برایش کوچـک اسـت و
فـرشته ای کـه مـزه عـشق را بچشد، آسمـان برایش تنـگ .
فرشته دست شاعر را گرفـت تا راه های آسمان را
نشانش بدهـد و...
شاعـر
بال فرشته را گرفت تـا کوچـه پس کوچـه های زمیـن را به او معرفی کند . شـب کـه هر
دو به خانه برگشتند ، روی بال های فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا
پر .... فرشته پیش شاعر آمد و گفت : می خواهم عاشق شوم . شاعر گفت : نه . تو
فرشته ای و عشق کار تو نیست . فرشته اصرار کرد واصرار کرد .
شاعر گفت : اما پیش از عاشقی باید عصیان کرد و
اگـر چنین کنی از بهشت اخراجت می کنند . آیا آدم و سرنوشت تلخش را فراموش کرده ای
؟
اما فرشته باز هم پافشاری کرد . آن قـدر که
شاعر به ناچار نشانی درخـت ممنوعه را به او داد.
فرشته رفت و از میوه آن درخت خورد .اما پرهایش
ریخت و پشیمان شد. آ ن گاه پیش خدا رفت و گفت: خدایا مرا ببخش . من به خودم ظلم
کرده ام . عصیان کردم و عاشق شدم . آ یا حالا مرا از بهشت بیرون می کنی ؟
_ پس تو هم این قصـه را وارونه فهمیدی !
پس تو هـم نمی دانی تنها آن که عصیـان می کند و عاشق می
شود، می تواند به بهشت وارد شود ! و آ ن وقـت خدا نهمین در بهشت را باز کرد .
فرشته وارد شد و شاعـر را دیـد که آنجـا نشسته است در سوگ هشت بهشت و رنج هبوط
! فرشته حقیقت ماجرا را برایش گفت . اما او باور نکرد. آدم ها هیچ کدام این
قصه را باور نمی کنند. تنها آن فرشته است که می داند بهشت واقعی کجاست!
روزای آخر با روزای اول خیلی فرق کرده بود. روزای اول آشنایی مون همیشه توی جمع مردم باهام بودی و روزای آخر میگفتی درست نیست توی جمع با هم باشیم ممکنه بعضی ها دلخور بشن. اون موقع میگفتی تلفنت رو خاموش نکن، اگه دو روز نبینمت یا ازت بیخبر باشم طاقت نمیارم و هرجوری که بود از حالم خبر میگرفتی، روزای آخر میگفتی دلم میخواد ببینمت یا حداقل تلفنی ازت باخبر باشم ولی دیگه نمیشه. اوایل ازم می خواستی هر آهنگی رو که خودم گوش میدم بهت بدم تو هم گوش بدی، روزای آخر آهنگی رو که فکر میکردم ممکنه دوست داشته باشی برات می آوردم میگفتی دلم میخواد گوش کنم ولی وقتش رو ندارم. روزای اول از همه کناره میگرفتی که بتونی با من حرف بزنی، روزای آخر به تلفنهام جواب نمیدادی و میگفتی نتونستم جواب بدم چون داشتم با یه نفر دیگه صحبت میکردم. به نظر تو نشونه های پایان یه قصه چیه؟
این روزا صدای ابی مرتب توی گوشم تکرار میشه:
تنم سرده ولی انگار تو دستای تو آتیشه خودت پلکامو میبندی و این قصه تموم میشه